Den här texten är skriven på persiska. Elevens lärare, som förstår hans språk, tycker det är svårt att översätta texten till svenska för man går då miste av många av hans fina uttryck och språkliga skicklighet. Eleven skriver om sig själv, en ung ensamkommande kille, han berättar om hur han träffar en mycket ung sexsäljare i Partille och försöker lära känna henne och hjälpa henne genom att prata, respektera och dela sitt rum med henne för en natt. Hans synvinkel är att kritisera fördomar som finns i samhället.

بخار قهوه داغ آرام آرام بلند میشد وچرخ زنان در هوا ناپدید میگشت. انگشتانش را درحالیکه میلرزیدند یکی پس از دیگری بجای هم جایگزین میکرد. شاید بخاطر گرمای پیاله بود. شاید هم بخاطر چیزهایی بود که هنوز نمیدانستم. به نقطه نامعلومی خیره شده بود. موقع نوشیدن چای ابروانش بالا میرفت اما خط دیدش هیچ تکانی نمیخورد. آرنج ها را روی ران تکیه داده بود انگار منتظر کسی باشد. ثانیه ها به کندی میگذشتند. چرا بعد از گفتن آن حرف سکوت کرده بود؟ سرش را آرام بالا آورد، خط دیدش نیز اول به سمت میز روبرویش چرخید و بعد زود به طرف من. درحالیکه پیاله را با احتیاط روی میز میگذاشت ادامه داد.

  همیشه تلاش میکنم مثبت فکر کنم. میفهمم اخرش همه چیز درست خواهد شد. کار من اشتباه نیست. اما همه مرا بعنوان یک فاحشه میشناسند. بمن طور دیگری نگاه میکنند. همه فکر میکنند ازمن بهتر اند. فکر میکنند من هرزه ام.

کلمه آخری را چنان آهسته گفت که در فضای کاملا ساکت اطاق نیز به سختی شنیدم. هنوز اینقدر آرام حرف نزده بود. دوباره سکوت کرد اما اینبار دیگر خط دیدش در یک نقطه میخکوب نشد. سرش را بالا آورد نگاهش را به سقف دوخت. چندبار پشت سرهم پلک زد و نفس سردی کشید. دوباره که بمن نگاه کرد از سرخی چشمانش فهمیدم بغض تلخی را قورت داده است. صفحه موبایلم را نگاه میکنم ساعت 2 شب بیست دوم فیبروری است. پارتیله منفی چهار درجه سانتی گراد. نمیدانم چرا او اینجابود. خودش میدانست چرا امشب دراطاق پسر ناشناس که سویدنی را با مشکل حرف میزند مهمان شده؟

همین چند دقیقه پیش وقتی از اطاق، تخت خواب و موزیک تکراری خسته شده بودم. بیرون آمدم تا با دود سیگار نفسی تازه کنم. اولین پوک سیگار را که کشیدم متوجه شدم شخصی ازسمت کتابخانه بسویم می آید. دو قدم آنطرف تر رفتم تا در مسیر تردد نباشم. نزدیکتر که رسید چهره اش را دیدم. دخترنوجوانی بود. موهایش از دوطرف صورتش آویزان بود. دور و برش را نگاه میکرد. انگاردنبال کسی بود. در دوقدمی ام که رسید با تردید سلام کرد.

ـ ببخشید. سیگار دارید؟

ـ آره. بفرمایید.

ـ خیلی ممنون

برق فندک تاریکی را از چهره اش کناز زد اما اینبار زیر دود پنهان شد. همین کافی بود تا لحظه ی قیافه اش را مجسم کنم. آرام مینمود. شانه هایش خم بود انگار خسته اند. پاهایش را دور هم پیچیده بود و دست راستش در جیب شلوار اش بود و هراز گاهی به اطراف اش نگاه میکرد. سکوت سنگین و آزاردهنده ی بود. درحالیکه با نوک پایش به برف کنار پیاده رو میکوبید سکوت را شکست.

ـ این اطراف زندگی میکنی؟

ـ آره

ـ چند وقته اینجایی؟

ـ حدودا یک سال. تو کجا زندگی میکنی؟

این چند کلمه باعث شد سرحرف باز شود و باهم در نیمه شب قدم بزنیم. لابلای صحبت ها میخواست بفهمد بیشتر وین مینوشم یا فیصدی بالاتر مثلا وودکا؟ همان که ارزانترین، تلخ ترین و اثرکننده ترین است. اصلا وودکا را برای ما آدمهای طبقه پایین ساخته اند. گفت سن اش اجازه نمیدهد مشروب بنوشد یا سیگار بکشد اما بدون این دو نمیشد زنده ماند. اوهم از اطاق و خانه اش خسته بود. میان مشکلات دست و پا میزد. پدرش ترکش کرده بود. مادر الکلی اش هرشب دعوا میکرد. خانه برایش حکم زندان را داشت. ازینکه شب و روز با غریبه هابود برای دوستانش غریبه شده بود. گفت به سیگار معتاد است اما پول سوسیال برای همه مخارج اش کافی نبود. میگفت شبها که مادرش با دوستان جدید بخانه میایند و تانصف شب از فرط مستی سروصدا میکنند مجبور میشود از خانه برآید. در واقع هم نشینی با هرکسی برایش لذت بخش بود بجز مادر و دوستان مادرش. از پل جلوی پارتیله جمناسیوم که گذشتیم سیگار دومی را روشن کردیم.

او تمام زندگی اش را به سه کلمه خلاصه میکرد. سکس، مشروب و سیگار. برای این سه کلمه حاضر بود هرکاری انجام دهد. با هرکسی باشد. هر حرفی بشنود. او باور داشت برای زندگی بهتر باید هرکاری انجام داد. برای سکس، مشروب و سیگار بهتر. کلاس برایش خسته کننده بود. چرا باید ساعتها زیر حرفهای معلم بنشیند و اعداد جابجا کند؟ حرف زندگی که میشد او دود را با آه سرد بسوی اسمان نشانه میگرفت و بعد دستی به موهای بلوندش میکشید و سکوت میکرد. هنوز چیززیادی از زندگی نمیدانست. اما همینقدر که میدانست چیزی نبود جز نفرت از آدمهاییکه زندگی اش را سیاه کرده بودند. آنها باعث شده بودند او فکر کند روسپی ها خوشبخت اند.

حالا او اینجابود. در اطاق من. اما هنوز نمیفهمیدم چرا پیشنهاد داد امشب در اطاق من بخوابد. شاید امشب همان شبی بود که دوستان مادرش آمده بودند. همان سروصدا که باعث میشد نتواند راحت بخوابد. دلم میخواست امشب راحت ترین خواب زندگی اش را داشته باشد. هرچه نباشد مهمان است. باید قدر مهمان را دانست. داشتم نگاهش میکردم اما افکارم جای دیگری بود. نمی دیدمش. داشتم سوال اصلی اینجا بودن اورا تحلیل میکردم که صدایش رشته افکارم را گسست.

ـ به چی فکر میکنی؟

سراسیمه دور وبرم را نگاه کردم. دوباره در خانه بودم. قهوه سرد شده بود.

– ببخشید یک لحظه گیج شدم خوابم گرفته بود.

– آره شب دیر وقت است. سیگار میکشی؟

– آره. بریم.

سیگار را که روشن کرد درخشش چشمانش را دیدم که چه با تمسخر به جهان مینگریست. پیش چشمان او همه چیزخجالت میکشید. از ورای دود به صورتش خیره شدم که چه معصوم مینمود. انسانها به چه حقی همدیگر را قضاوت میکنند؟ همین دوستان او. چرا به او بگویند تو فاحشه ای. چرا باید این کلمه پنج حرفی اینقدرموثر و محرک باشد؟ بجای او بقیه فاحشه بودند. مردهایی که تن به شهوت میفروختند و باک نداشتند. چرا فقط برای دخترها عیب باشد درحالیکه همیشه پای پسر نیز در میان است؟ وقتی روسپی باشی، چه فرقی میکند بدنت چگونه باشد؟

ساعتم را نگاه میکنم 12 شب بیست دوم فیبروری است

پایان.